۹/۲۲/۱۳۹۱

هشدار



تا كي؟ چقدر؟ چند دانش آموز بسوزند؟ چند دختربچه و پسربچه صورت زيبا و معصوم خود را ازدست بدهند؟ چند خانواده داغدار فرزندان خود شوند تا به خود آييم؟! تاوان چه را مي دهيم؟ بي خردي مثلاً مسئولان؟ دزدي هاي روشن و عيان از اموالمان كه براي همه غير از ايراني انديشه مي شود؟ ترسويي و رخوت خودمان؟ مگر ادعا نمي كنيم كه ايراني غيور است؟ سربلند است؟ تحقير را برنمي تابد؟ پس چه شد؟ حتي نمي توانيم صداي اعتراضي بلند كنيم؟ جرأت نداريم بپرسيم؟ 
.
.
.
اما بدانيم كه هرچه ديرتر بجنبيم، صورت يكي ديگر از دخترانمان ميسوزد؛ پسري ديگر از فرزندانمان به كام مرگ مي رود و اين حوادث شوم، عادي و تدارك كننده گانش تبرئه مي شوند. اين اولين بار نبود كه آتش به جان كودكانمان افتاد. اگر انديشه اي در كار بود، پيش از اين به كار مي افتاد. پس بدانيم كه ما در خور اهميت نيستيم؛ بلكه در خور تحقيريم تا خود بخواهيم.

۹/۰۸/۱۳۹۱

سرنخ

از وقتي كه مدنيت و شهرنشيني به وجود آمد و بشر از شكل زندگي اوليه و طبيعي خود فاصله گرفت، تفاوت ميان زنان و مردان هم به نحو ديگري نمود پيدا كرد و از آنجا كه مردان، قدرت طلب و بيش از زنان خواهان مالكيت و تسلط بر اطراف خود بودند و زنان بنا بر اقتضاء شهرنشيني ترجيح مي دادند كه بيش از هرچيز زيبا و فانتزي محسوب شوند و كارهاي سخت را به دليل توان بدني متفاوت مردان به آنها واگذارند، به سرعت تحت قيمومت و تسلط مردان و حتي در بسياري موارد جزء مايملك آنان قرار گرفتند و اين گونه بود كه از مجامع مردانه دور شده و فرصتي براي مطالبه حقوق انساني خود نيافتند. تبعيض ميان زنان و مردان كه توسط مردان نسبت به آن تصميم گيري مي شد، در واقع همان خشونت عليه زنان بود؛ چرا كه خشونت در معنا جز مصاديق ممانعت از دستيابي هر صاحب حقي به حقوق خود و تأثير منفي رواني آن نيست. البته زنان تا مدتهاي مديد متوجه آسيبي كه اين كناره نشيني به آنها وارد مي كرد، نبودند و بعدتر هم كه بعضي زنان، پيشگام بازپس گرفتن حقوق مدني و شهروندي خود شدند، يكدستي و هماهنگي ميانشان وجود نداشت؛ اما بالاخره با مقاومت و مبارزات بسيار، برخي از اين حقوق مانند حق رأي احياء شدند. 
ساليان زيادي از مبارزات سخت زنان براي برخورداري از بعضي حقوق مساوي با مردان مي گذرد اما هنوز هم در تمام دنيا به شيوه هايي شايد نه چندان علني و صريح و در بعضي كشورها به شكلي برنامه ريزي شده و مشدد با يكسان سازي حقوق زنان و مردان برخورد منفي مي شود؛ موضوعي كه ميتوان در كشورهايي با باورهاي تند مذهبي، خشونت سيستماتيك عليه زنان نام نهاد. امروزه هنوز هم در برخي كشورها دستمزد زنان و مردان در قبال كار يكسان، برابر نيست و در بعضي ديگر هم زنان رسمآً و قانوناً از حقي كمتر از مردان در ارتباط با فرزندان، اجتماع و حتي سرنوشت خود برخوردارند و در روشن ترين نمونه بهاي جانشان نيمي از بهاي جان مردان محسوب مي شود و البته اينها تنها نمونه هايي از تبعيض ميان زنان و مردان است. بسياري از مصاديق تبعيض و خشونت عليه زنان، اگرچه به نوعي سيستماتيك اما ناشي از نگاه عرف و برخواسته از طرز فكر مردمان جامعه است و از آنجا كه نيمي از اين اجتماع را زنان تشكيل مي دهند، در انسداد يا انتشار شيوه هاي خشونت آميز، نقشي انكار نشدني دارند. آنجا كه زني در نقش سنتي و خانواده گي يا غير آن، زني ديگر را به دليل جنسيتش و حقي يكسان كه مطالبه مي كند، طعنه مي زند؛ آنجا كه زنان در نقش بزرگتري عاقل، مسئوليت هاي خانه داري را وظيفه هميشگي زن و نه نتيجه محبت و علاقه او مي دانند؛ آنجا كه زنان بيش از هرچيز خواهان ستايش زيبايي خود از سوي ديگران و خصوصاً مردان هستند و خصايص خوب را ارزش تلقي نمي كنند؛ آنجا كه زنان براي جبران كاستي قانون، مهريه مطالبه مي كنند و ..... خشونت تكثير مي شود. در واقع خشونت نسبت به زنان توسط خود زنان روا شد كه از پاي نشستند و براي كاستن از رنج خود، متوسل به تخليه و فرافكني شدند.

با تأخير به مناسبت روز نفي خشونت عليه زنان

۹/۰۱/۱۳۹۱

نمي دانم چرا اما مي خواهم بگويم

گرچه به قدر كافي عشق نورزيده ام و چندان لذت مادري را نچشيده ام، مي خواهم چمدانم را ببندم و بگذارم پشت در تا به همه بگويم كه من هم يكي از بيشماران هستم كه بايد بروم. بايد بروم به خاطر خودم چون ديگر طاقت درد را ندارم و به خاطر شما چون هنوز به درد نيامده ايد و من هم بايد جزء بسياري كساني باشم كه با رفتنم، هرچند ناچيز شما را به درد بياورم تا پيش از آن كه سزارين شويد، خودتان وضع حمل كنيد؛ خود خواسته و به اختيار.
اين را ديروز فهميدم وقتي كه برگ هاي پاييزي زرد را كه لگدمال عابران مي شدند، ديدم و فكر كردم به روزي كه بر بالاي درختان بودند و سبز و باطراوت، زندگي را نويد مي دادند و لازم شد به زير بريزند و زرد و غمگين پاي كوب شوند تا دوباره بر فراز برويند!

براي ستار بهشتي

۸/۱۷/۱۳۹۱

داوطلب

هالوپريدول نيم را به ياد تو مي خورم
يادم مي آيد چون ديشب قرصم را نخوردم امشب با من دعوايت شد
فكر مي كنم اگر باز هم يادم برود چه؟
ديگر نمي توانم تحمل كنم قهرهاي تو را...
به نظرم بهتر است همه را با هم بخورم كه ديگر با من دعوا نكني!

۶/۱۸/۱۳۹۱

مادرانه گي


فردا تعطيل بود و خوراك صبحانه روي اجاق. زن انتهاي شب را در آشپزخانه كتاب مي خواند. از جايي كه نشسته بود، به اتاق خواب نگاه كرد. به نظرش تيرگي غيرعادي و ترسناك بود. ناگهان دچار دلهره شد... احساس كرد تاريكي مطلق مردش را به درون خود كشيده. به شتاب به اتاق رفت. نور چراغ خواب را زياد كرد و نفسش را كه حبس شده بود، بيرون داد. مرد را ديد كه مثل كودكي بي اعتنا به همه چيز به خواب رفته.

۶/۱۴/۱۳۹۱

درد زياد و بي حسي!

امروز وقتي خواندم كه كودكان نسرين ستوده بيش از 700 روز از مادر دور و محروم بوده اند، فقط توانستم گريه كنم. نه فقط براي سختي و محنتي كه كشيده اند كه خارج از تصور و تحمل من است؛ در واقع چيزي كه بغض در گلويم نشاند و اشك هايم را سرازير كرد، درد آزارنده و توهيني بود كه با فراموشي و بي تفاوتي نسبت به چنين مصائبي انگار كه يك موضوع عادي ست، بر خودم روا داشته بودم. واقعا چه بر سر ما آمده كه بي تفاوت شده ايم به غم بزرگ فرزندان ستوده ها، به سانسور اخبار زلزله آذربايجان و دستگيري بدون دليل امدادگران داوطلب و در كمال تأسف ضرب و شتم كتايون بهرامي، همسر محمد اسماعيل زاده وبلاگ نويس و فعال مدني توسط فرمانده ناجا در بابل! نسرين ستوده نيازي به ستودن ما ندارد، كتايون بهرامي به هرحال جراحي مي شود و روزهاي سخت هموطنان آذربايجاني تحمل مي شود و مي گذرد، اما انگار ما از شدت درد دچار بي حسي شده ايم و خود را به دست سرنوشت محتوم سپرده ايم. ما فراموش كرده ايم كه انسانيم و برايمان لازم است كه از درد يكديگر فرياد كنيم، به خود بپيچيم و بر ظالم خشم بگيريم. هريك به سهم خود و امكاني كه در اختيار داريم بايد اين بساط شوم را بر هم زنيم. من حقيقتا مي ترسم از اين كه دير بفهميم نوبت به خود ما هم رسيده.

۴/۱۲/۱۳۹۱

گزارش صدها آدم ربايي

 اينجانب اعلام مي نمايم كه با توجه به اين كه گشت ارشاد :
اشخاص را بدون دستور بازداشت مشخص و بررسي منحصر به فرد قضايي و بدون ذكر نام ايشان دستگير مي كند؛
و در تمامي موارد اين جلب و دستگيري بدون رضايت اشخاص انجام مي شود؛
و در بسياري موارد عليرغم مقاومت و ممانعت اشخاص، از زور و تهديد و حتي اجبار و فشار جسماني استفاده مي شود؛
و در نهايت اشخاص، در محلي محبوس گرديده و آزادي آنها مقيد به سلايق شخصي مي گردد؛
بنا بر دلايل مورد اشاره، در خيابان هاي ايران روزانه صدها مورد آدم ربايي رسمي اتفاق مي افتد و مرتكبان اين جرم افراد آمر و مأمور در گشت هاي ارشاد هستند و دادستان به عنوان مدعي العموم موظف به اعلام جرم است!